جواد فیروزمند
بر آی ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم
حافظ
اهل شیراز و استوار ارتش بود. در یکی از عملیات های داخل ایران مچ دستش قطع شده بود و به دلیل اینکه از ارتش سلاح و مهمات برای مجاهدین ذخیره کرده بود تحت پیگرد قرار گرفته بود و چون احتمال دستگیری اش می رفت توسط قاچاقچی از مرز عبور کرده و به مجاهدین پیوسته بود. وقتی دیدمش بعد از عملیات چلچراغ بود.
آن موقع مسئول تسیلحات و مهمات مرکزی مجاهدین در قرارگاه اشرف بودم. غنائم چلچراغ در یک انبار بزرگ و محوطه وسیعی در نزدیکی ضلع جنوب قرارگاه اشرف نگهداری می شد. این غنائم شامل انواع سلاح ها، خمپاره ها، توپ ها، تانک ها، نفربرها و ... بود.
عملیات دیگری در تقدیر بود (فروغ جاویدان) و سلاح های غنیمتی می بایست در مدت یک ماه آماده استفاده برای این عملیات می شدند.
یک روز عیسی او را نزد من آورده و گفت که جبار (جواد دهقان) از این به بعد تحت مسئول تو می شود. آن موقع اکبر قربانی که بعد ها در ترکیه کشته شد نیز با من کار می کرد. جبار متخصص تفنگ ۱۰۶ م.م و موشک انداز مینی کاتیوشا و خمپاره بود. به همین دلیل با اکبر قربانی روی آماده سازی این سلاح ها کارش را شروع کرد.
یک ماه بیشتر وقت نداشتیم. هر روز صبح که سر کار می رفتم این شعر رو جبار زمزمه می کرد: بر آی ای آفتاب صبح امید که در دست شب هجران اسیرم.
غروب ها که کارش تمام می شد غم بزرگی روی چهره اش می نشست. اون موقع تقریباً ۳۸ سالش بود. بخش زیادی از موهای سرش ریخته بود و چشماش از شدت سنگینی آنچه که در ذهن داشت بی رمق می شد. فشار ذهنی زیادی رو تحمل می کرد. یک روز به جبار گفتم که موضوع چیه؟ چرا غروب ها این همه حالتت بر افروخته و به شدت غمگین می شه! ون بیت بالا از حافظ رو تکرار کرد و گفت زنم و بچه ام ! اونجا توی شیراز منتظرم هستند که برسم به خونه. در آخرین غروبی که در شیراز بودم وقتی از سر کار برگشتم دخترم درب خونه رو باز کرد. من نشستم و اون پرید توی بغلم. گفت بابا منو می بری تاب بازی توی پارک ؟
بوسیدمش و گفتم بابا جون الان که دیره. جمعه با مامان می برمت. دخترم نگاهی توی چشمام کرد و گفت بابا امروز خسته ای!؟ مامان چایی تو درست کرده. منتظرته!
چشمای جبار سرخ شده بود و چند قطره اشک از چشماش فرو ریخت و با صدایی لرزان گفت: من هیچ وقت اونو نتونستم ببرم پارک واسه تاب بازی! الان توی چشمام و خاطره هام یک تاب خالی است که همش تاب می خوره و منو هر روز به تب و تاب می اندازه! خیلی دلم گرفته. قرار بود که سازمان زن و بچه ام رو هم بیاره اینجا ولی از وقتی که اوضاع فرق کرده جواب درستی بهم نمیدن. چند وقت پیش هم که نشست گذاشتن و منو تیکه پاره کردن. میگن تو اهل مبارزه نیستی! هر کی زن و بچه می خواد آخرش می شه مزدور خمینی! من دستم رو واسه مجاهدین دادم. تو عملیات اینا دستم قطع شد. من که همه چیزم رو دادم. مگه من چی میخوام؟ من زن و بچه ام رو میخوام .سازمان منو گول زد! فریبم داد! الان چند ساله که همش به یاد دخترم هستم! نمی دونم زنم چیکار می کنه!؟ یه زن تنها با یه بچه کوچیک! خدا می دونه آخرش چی می شه!؟
در برابر چشم های متعجب من آهی کشید و رفت.
هر روز فشار بیشتری رو روی جبار حس می کردم. یک روز بهش گفتم: جبار! خب برو همه تلاشت رو بکن. ببین چی میگن!؟ گفت: افشین (اسم مستعار من بود) جان ولم کن دارم دیوونه می شم. دیگه زده به سرم. من اینجا نمی مونم و میرم. سازمان هم هر غلطی می خواد بکنه، بکنه !
شب وقتی به مقر رسیدم دیدم که عیسی با جبار نشست گذاشته و داد و بیداد اش از توی بنگال (اطاقک های پنلی) به بیرون می زنه.
اون شب نیومد آسایشگاه. دیگه از اون موقع جبار رو ندیدم. وسایل اش توی آسایشگاه مونده بود. یه روز عیسی و مرتضی وسایل اش رو جمع کرده و بردند.
وقتی مرتضی برگشت گفتم مرتضی جبار چی شد!؟ مرتضی نگاه سردی کرده و گفت دیوونه خونه !
باورم نمی شد. جبار حرف واقعی داشت و دلیلی نداشت که دیوونه بشه. بعد از عملیات فروغ توی یکی از نشست ها شنیدم که جبار رو اون موقع فرستادن رمادی و بعد هم زندان ابوغریب. اونجا عراقی ها اونقدر روش فشار آوردن که با ملحفه خودش رو دار زده بود.
تشکیلات سازمان مجاهدین هیچ وقت چنین جنایتی رو بر ملا نکرد! هیچ توضیحی تاکنون راجع به اینگونه قتل ها و علل واقعی خودکشی از طرف سازمان مجاهدین بیان نشده است!
جبار به سوی صبح امیدش پرواز کرد تا شاید روزی بتواند دختر کوچکش را به تاب بازی ببرد! جبار نه با بال پرنده ها، با طناب دار پرواز کرد! طنابی که سازمان مجاهدین بر گردن او آویختند!
قلبی شکست، خانه ای دیگر ویران شد و به خیل خانه های ویران شده توسط سازمان مجاهدین پیوست!
۲۶ نوامبر ۲۰۰۶