محمدرضا شاه و پرده های ابهام دوران او
دورة اول زندگی محمد رضا شاه مربوط به زمانی است كه ايران از هر جهت زير نفوذ دولت انگلستان بود. كسانی كه در اين دوره از ابتدای پادشاهی تا سناریوی ترور در دانشگاه تهران در رأس كار بودند و حكومت را اداره می كردند اعضای پر و پا قرص شبکة فراماسونری انگليس در ايران به شمار می رفتند. به عبارتی ديگر، اداره كنندگان كشور هم نسل دورة رضا شاه بودند و تنها تفاوتشان اين بود كه اكنون نفوذ بيشتری داشتند، چرا كه محمد رضا به اندازة پدرش قدرت و تسلط نداشت. ضعف او سبب شد كه مبارزه آشكار و پنهان ميان دو جبهه در فراماسونری ایجاد گردد: جبهه طباطبائي ( از تبار روحانيت) و جبهه قوام. هر زمان حزب كارگر انگلیسی بر سر كار می آمد طباطبائی يا يك نفر از جبهه او نخست وزير بود. هنگامی هم كه محافظه كارهای انگلیسی بر سر كار می آمدند قوام السلطنه يا يكی از عمال او حكومت ايران را اداره می كرد. تنها تشكيلات حزبی ايران هم حزب توده بود و ديگر تشكيلات سياسی آن روز ايران باشگاه ها و كلوپ هایی بودند كه لژهای مختلف فراماسونی بوجود آورندة آنها بودند و در آن اماکن فراماسون ها را دور هم جمع می كردند. مانند کلوپ « تهران » و باشگاه « خورشید تابان » و باشگاه « نور ». در همين كلوپ ها وكلائی كه بايد از صندوق بيرون بيايند تعيين می شد.
در مدت زمان كوتاهی نيز حزب دمكرات ايران بوسيله احمد قوام تأسيس شد تا بتواند در مقابل حزب توده ايران قد علم كند.
رجبعلی منصور، محمد سجادی، علی سهيلی، مجيد آهی، محمد علی فروغی، حسن پيرنيا، تقی زاده، محمود جم، ساعد مراغه ای، حكيم الملك و مصدق همه از عمال انگليس و اعضای بالای فراماسونری انگلیس در ايران بودند.
رضا خان اين گروه را برای پسرش به ارث گذاشت و تا سالهای بسيار اين افراد، ايران را اداره می كردند و تقريباً تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ يكی از اين افراد نخست وزير بود و ديگران در كابينه اش مشاغل مهمی چون دارائی و وزارت خارجه را بين خود تقسيم می كردند. به اين افراد بايد نام كسانی چون احمد قوام، سيد ضياء الدين طباطبائی، سيد محمد صادق طباطبائی، ظهيرالدوله و تعدادی ارتشی را نيز افزود. در هر دو گروه، شماری نيز اهل عمامه و يا وابسته به مذهبيون بودند.
انگليسی ها كه نزديكی رضا شاه به آلمان ها را تجربه كرده بودند، نمی گذاشتند افراد بسياری به محمد رضا نزديك شوند و كوشش می كردند تا از طريق عوامل خودی جلوی ورود افراد غير مطمئن را به حلقة اطراف وی بگيرند. به همين دليل كسانی را كه می خواستند به محمد رضا نزديك شوند انتخاب كردند. اينان هيچگاه، حتی در اتاق خواب، او را تنها نگذاشتند. بعضی از اين افراد مانند ارنست پرون و شاپور ريپورتر خارجی و بعضی مانند دكتر ايادی ايرانی بودند.
(ارنست پرون همکلاسی محمد رضا شاه در ژنو بود، او با شاه به ایران آمد و در کاخ زندگی می کرد). پرون و شاپورجی رسماً بر شاه حكومت می كردند. انگليسی ها شاپور عليرضا را نيز در مقابل محمد رضا قرار داده بودند، هر چند كه روی كار آمدن او امكان نداشت. انگليس ها می دانستند عليرضا مانند پدرش است و ضعف محمد رضا را ندارد. اگر روزی حكومت و پادشاهی بدست او بيفتد امكان دارد برخلاف نظرات آنها رفتار كند. عليرضا در آن زمان مهره ای بود كه می شد با آن بازی كرد. محمدرضا می دانست اگر برخلاف رأی و نظر انگلیس رفتار كند او را هم مانند پدرش بركنار می كنند و مهرة آماده نيز در اختيار دارند.
كلوپ ايران جوان
انجمن ايران جوان بعدها به كلوپ « ايران جوان » تبديل شد. اين كلوپ مرکز فراماسونری « لژ بزرگ ملی ایران» به رهبری محمد رضا شاه بود که تا پايان عمر حكومت محمد رضا، مركز رفت و آمد تمام سياستمداران بود. مسائل سياسی ايران، انتخابات وكلای مجلس، تعيين كابينه، روی كار آمدن نخست وزيران و دولت ها و ملاقات های مهم سياسی در اين كلوپ فراماسونری انجام می شد. در رستوران و بار اين كلوپ، دولت ايران تشكيل جلسه می داد، البته حضور همه ضروری نبود و تنها آنها كه بايد تصميم بگيرند حضور می يافتند. در اتاق های طبقه دوم اين كلوپ و پشت درهای بسته و دور از چشم غريبه ها و به عنوان بازی بريج دور هم جمع می شدند و روز بعد كابينه ترميم می شد و يا اين كه دولت تغيير می كرد. معروف ترين لژهای فراماسون هميشه شب ها در اين كلوپ حاضر بودند. آنها فقط خودشان می دانستند در اتاق های خلوت اين كلوپ چه می گذرد. يكی از مراسم عمده بعد از روی كار آمدن هر دولتی ضيافت در كلوپ « ايران جوان » بود. اعضای عالی رتبه وزارت خارجه، مشتری های دائمی اين كلوپ بودند و در اين كلوپ ملاقات های زيادی با سفرای خارجی انجام می دادند.
( ارتشبد فردوست نيز در خاطرات خود می نويسد كه تا آخرين روز انقلاب بعد از ظهر ها به اين كلوپ می رفت و در آنجا می نشست و به اين و آن تلفن می كرد ...
)
دورة دوم زندگی محمدرضاشاه از بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شروع می شود. بعد از بازنشتگی مصدق و قدرت گرفتن دوبارة شاه و زاهدی، آمريكائی ها دو عمل را توأماً و در كنار هم انجام دادند: اول تقويت ارتش و مدرنيزه كردن آن بصورتی كه بتواند جلوی هر نوع شورش داخلی را بگيرد. دوم ايجاد يك تشكيلات اطلاعاتی برای كشف نيروهای زيرزمينی و مقاومت علیه دولت. برای اين كار تيمور بختيار كه از هيچ كاری برای موفقيت شخصی رويگردان نبود و می توانست بدون ناراحتی وجدان هزاران نفر را زير شكنجه بكشد، برگزيده شد. برای آمريكائی ها، بختيار يك مزيت ديگر نيز داشت و آن اين كه دست نشاندة انگلیس نبود. ساختمان سابق محفل بهائی ها را دراختيار بختيار گذاشتند تا طبق مقررات حكومت نظامی هرچه مايل است انجام دهد. ماده پنج قانون حكومت نظامی دست تيمور بختيار را برای هر كاری باز می گذاشت. طبق اين ماده، پليس و مأمورين حكومت نظامی اجازه داشتند هر كس را و برای هر مدت در زندان نگه دارند. در همين حال سازمان اطلاعات آمريكا طرح ايجاد سازمان اطلاعاتی را ترسيم می كرد.
قلعه ای قديمی در خارج تهران آن زمان وجود داشت كه در زمان قاجار برای انبار مهمات، ساخته بودند. اين قلعه تا زمان رضا شاه نيز انبار مهمات بود. در زمان محمد رضا شاه چون ارتش نيازی به انبار مهمات در داخل شهر نداشت آن را انبار اشيای كهنه مثل ميز و صندلی كرده بودند. اين قلعه « قزل قلعه » يعنی قلعه سرخ نام داشت و ساختمانش تا اين اواخر نيز در يكی از كوچه های امير آباد وجود داشت. ارتش، اين ساختمان و قلعه را دراختيار تشكيلات بختیار قرار داد.
( در دهة ۱۳۵۰ برای مدتی اين محل را تبديل به ميدان روز تره بار كردند و سپس برای پاك كردن خاطره ها آن را تخريب كردند.)
در اين ميان اتفاق ديگری نيز در جريان بود. محمد رضا شاه از يك دست نشانده به يك ديكتاتور تبديل شد. هنگامی كه انگلیس تنها ايفا كنندة نقش در سياست ايران بود، كوشش می كرد تا شاه و ديگران از خود اختياری نداشته باشند. سياست آمريكا نقطه مقابل اين طرز فكر بود. پس از جنگ جهانی دوم كه آمريكا رسماً وارد سياست جهانی شد تا به امروز، هميشه از ديكتاتورها و قلدرهای گود سياست حمايت كرده است. ايالات متحده، سازمان امنيت را بر اين اصل پايه گذاری كرد كه با كمونيسم و حزب توده مبارزه كند اما بعد از آن كه شاه از دانشگاه ديكتاتورسازی فارغ التحصيل شد و به قدرت كافی دست يافت و هنگامی كه چيزی از حزب توده باقی نمانده بود، اين سازمان را برای حفظ منافع خود و اطرافيانش به كار گرفت. سازمان امنيت كه می بايست حافظ منافع ملی در داخل و خارج كشور باشد، حافظ منافع شاه در داخل و دلال معاملات وی در خارج از كشور شد. سازمان های اطلاعاتی آمريكا از اين جريان اطلاع داشتند و چند بار نيز در اين باره به محمدرضا تذكر دادند. آنها معتقد بودند كه اگر اين جريان ادامه پيدا كند سازمان امنيت از هدف های خودش دور می شود و اين فرصتی خواهد بود برای كمونيست ها كه دوباره تشكيلات زير زمينی خود را راه بياندازند. آنها به شاه گوشزد كردند كه سران حزب توده هنوز در خارج از ايران فعاليت دارند و شوروی هنوز طرح كمونيست كردن ايران را بايگانی نكرده است؛ اما گوش شاه، شنوای اين حرف ها نبود. او و اشرف بازيچة جديدی پيدا كرده بودند به نام ساواك.
مهم ترين كار سازمان امنيت، شده بود كنترل زندگی خصوصی افراد سطح بالای كشور تا گزارش ها، عكس ها و فيلم های بدست آمده، محمدرضا را به « حق سکوت » عليه آنها قادر سازد و به اين ترتيب محمد رضا همه را زير فرمان خود در می آورد. سيا از تيمور بختيار كه هنوز در دست آنها بود خواست كه سازمان امنيت را دوباره به مسير اولش هدايت كند، ناگهان شاه به وحشت افتاد. ترس شاه اين بود كه سيا بخواهد با كمك بختيار و تعدادی از ارتشی ها بر عليه وی اقدام به كودتا كند. لذا بختيار را از كار بركنار كرد و ارتش نيز از وجود بعضی عوامل كه مشكوك به نظر می رسيدند تصفيه شد.
نخست وزيران می آمدند و می رفتند ولی تغييری در سياست شاه و كشور ايجاد نمی شد. اولين كاری كه آمريكائی ها انجام دادند اين بود كه دست پرورده های انگلستان را از دور و بر شاه پاك كنند. برای اين كار بايد جوان ها سركار می آمدند. در آن موقع از كادر جوان خبری نبود و يا جوان ها مورد اعتماد نبودند. به همين دليل آمريكائی ها با چند نفر از باقیمانده ها ساختند تا بتدريج بتوانند كادر جوان و دست پروده خود را معرفی كنند. اين افراد كسانی مانند امينی و اقبال بودند كه به انگليسی ها نزديك نبودند. در همين دوران سر و كلة جوان هائی كه آمريكا مايل بود با آنها كنار بيايد و شاه نيز می توانست با آنها كار كند پيدا شد. اين دو گروه به دو بخش تحصيلكرده های سوئيس و تحصيلكرده های آمريكا تقسيم می شدند.
حسنعلی منصور از تحصيلكرده های سوئيس بود كه بتدريج وارد گود شد و بعد هم نخست وزير.
(رد پای دليل ترور حسنعلی منصور توسط مؤتلفة اسلامی را در اينجا، يعنی در رقابت انگليس و آمريكا بايد دنبال كرد و نه در ادعاهائی كه سران اين جمعيت می كنند!). اميرعباس هويدا نيز از وزارت خارجه استعفا داد و رئيس امور اداری و روابط عمومی شركت نفت شد. در آن زمان دكتر اقبال مدير عامل شركت نفت بود.
هرمز قريب رئيس تشريفات دربار و مسئول برگذاری شرفيابی ها بود. وی شرفيابی می فروخت (بابت هر دقيقه ملاقات با شاه ۵۰۰ هزار تومان، نيم ميليون تومان زمان شاه، دورانی كه هر دلار نزديك به ۷ تومان بود). خبر اين شرفيابی كه بلافاصله در روزنامه ها به چاپ می رسيد باعث می شد كه شرفياب شده به هر مقامی كه میخواهد دست يابد.
شاه امينی را كنار گذاشت تا آمريكائی های زير دست خود را در رأس امور قرار دهند.
در امتداد اجرای طرح های انقلاب سفيد، تورج فرازمند كه بعدها يك دوره، مديرعامل راديو تلويزيون شد و از طراحان عمدة « انقلاب سفيد » به شمار می رود، كتاب انقلاب سفيد را نوشت. ابتدا قرار بود اين كتاب در دانشگاه به عنوان درس اجباری تدريس شود ولی بعد معلوم شد كه خطاهای بسياری در اين كتاب هست. مثلاً شاه در اين كتاب از نظام چند حزبی كشور صحبت می كند و يا از سيستم چند حزبی حمايت می كند، درحاليكه با تأسيس حزب رستاخير، ايران تك حزبی شده بود. بجای تدريس اين كتاب، كميته و شورای تحقيقی « انقلاب سفيد » در دانشگاه گشوده شد.
در اين ميان يك واقعة مهم ديگر هم اتفاق افتاد و آن ترور شاه در كاخ مرمر بود. صبح يكی از روزهائی كه شاه در كاخ مرمر به دفترش می رفت در مقابل در ورودی مورد حملة يكی از سربازان گارد شاهنشاه قرارگرفت و با تمام تيراندازی ها كه دو محافظ شاه را هم به كشتن داد، يك تير هم به شاه اصابت نكرد و عامل ترور (سرباز گارد) هم خودش در اين جريان كشته شد. (اين يك هشدار انگليسی به شاه بود!) شاپور ريپورتر كه مورد غضب اطرافيان شاه قرار گرفته بود از دربار رانده شد. خشم انگليسی ها تشديد شد. چند ماه قبل از ترور شاه، انگليسی ها به صورت تهديد و نه افشاگری كامل، بعضی از اسناد و مداركی را كه شاپور ريپورتر جمع كرده بود در « تايمز » لندن چاپ كردند، اما چون جواب مثبت نشنيدند، بقية مدارك را به دانشجويان كنفدراسيون (چپی های انگلیس) دادند و آنها نيز در يك جزوه به زبان فارسی بعضی مدارك را چاپ كردند و چون اين كار مخفيانه انجام شده بود كسی فكر نمی كرد گرفتاری ايجاد كند. ترور شاه با چاپ مفصل اين اسناد و مدارك در لندن و آن هم بنام كنفدراسيون دانشجويان ايرانی (که فرح دیبا هم یکی از اعضای این تشکیلات بود ) مصادف بود. اين جزوه ها مخفيانه به ايران نيز رسانده شده بود. اينها همه بهانه ای شد برای ساواك.
(به نفوذ انگلستان در كنفدراسيون و بازيچه سياسی شدن اين تشكيلات در خارج از كشور توجه كنيد، تا بتوانيد ردپای نمونه هائی را امروز پيدا كنيد)
گروهی از كنفدراسيونی ها كه هشت نفر بودند (پرويز نيكخواه، شيروانلو و ...) به اتهام طرح ريزی ترور شاه بازداشت شدند. البته بازجوئی سری بود و دست اندركاران خودشان می دانستند كه اين افراد در ترور دستی نداشته اند و به همين دليل از شاه خواستند تا با يك درجه تخفيف همه را به حبس ابد محكوم كند و چنين نيز شد. زندانيان را به قلعه فلك الافلاك در خرم آباد منتقل كردند و مدت سه سال و اندی در زندان بودند.
پرويز نيكخواه نامه ای از زندان نوشت و بوسيله يكی از دوستان نزديكش كه با فرح آشنائی داشت آن را برای وی فرستاد. در اين نامه از فرح خواسته شده بود كه ملاقاتی برای نيكخواه با شاه فراهم سازد و بالاخره فرح ترتيب اين ملاقات را داد. نيكخواه در اين ملاقات به شاه گفت كه تحمل سه سال زندان و شكنجه برای چاپ كتابی كه مستقيماً هم در انتشارش سهمی نداشته كافی است.
شاه دستور آزادی اين افراد و عفو آنها را صادر كرد. البته هدف تبليغاتی شاه اين بود كه به سازمان عفو بين الملل و ديگران ثابت كند كه از گناه ترور كنندگان خود گذشته و آنها را عفو كرده است. اين افراد را يك به يك جلوی روزنامه نگاران و دوربين تلويزيون آوردند و سپس آزاد كردند. ترتيب اين مصاحبه ها و ترجمة حرف های آنها را علی طباطبائی كه در آن زمان مديركل روابط خارجی وزارت اطلاعات بود، داد. خود او نيز پس از انقلاب در آمريكا ترور شد. فرح در مورد اين ملاقات گفت: نتوانستم جلوی اشكم را بگيرم. جلوی من كسی ايستاده بود كه می دانست گناهكار نيست. سازمان امنيت هم می دانست كه او گناهكار نيست. نيكخواه هم می دانست كه سازمان امنيت می داند كه او گناهكار نيست و با وجود اين گفته بودند « تو می خواستی شاه را بكشی » و ۳ سال و نيم او را شكنجه داده و در بدترين شرايط زندانی كرده بودند.
كنفدراسيونی های سابق پس از آزادی با حمایت فرح و انگلیسی ها به مشاغل مهم دست يافتند. شيروانلو معاون دفتر مطبوعاتی وزارت دربار شد. يكی از آنها رئيس سازمان خدمتگزاران بشر، يكی سردبير مجله « تماشا » يكی مديركل وزارت كشاروزی و پرويز نيكخواه هم رئيس گروه تحقيق سازمان راديو تلويزيون شد.
! ( پرويز نيكخواه پس از انقلاب اعدام شد).
ایجاد اتحادیه جهانی اسلام با شرکت محمد رضاشاه در روند استعمار مذهبی
پیشگفتار
ملاقات آیزنهاور با رهبران اخوان المسلمین در سال ۱۹۵۳ و حمایت از این گروه توسط کمک های مالی کشورهای نفت خیز خاورمیانه از جمله عربستان سعودی و نابود کردن جریانهای ملی در خاورمیانه و خاورنزدیک و نابود کردن جمال عبدالناصر رئیس جمهوری مصر و حمایت علنی و غیرعلنی از بنیادگرایان اسلامی برای توسعه استعمار مذهبی و منطقه را نباید نادیده گرفت. البته نقش اصلی اسرائیل و انگلستان را نیز در این جریان باید در نظر داشت.
استعمارگران با تکیه بر اسلامی سیاسی توانسته اند به راستی منطقة خاور بزرگ حتی شمال آفریقا و آسیای مرکزی را در بحران سیاسی- اجتماعی ویران کننده غوطه ور سازند. ایشان از کژاندیشی و بنیادگرایی مذهبی برای نابودی اجتماعی- اقتصادی مردم منطقه بهره گرفته اند و آزاداندیشان و انسان گرایان سکولار زیر چکمه های استعمارگران مذهبی صدمات فراوان دیدند.
اکنون استعمارگران همواره همکاری و حمایت نزدیک خود را با طبیعت بنیادگرایان اسلامی و اصولاً بنیادگرایان مذهبی ادامه می دهند. از این جریانات می توان حکومت اسلامی، وهابی های فوق ارتدوکس عربستان، حماس، حزب الله و جهادی های افغانستان، گروه القاعده و مجاهدین خلق را نام برد.
استعمارگران مذهبی در کودتای ۱۹۵۳ در ایران (۲۸ مرداد ۱۳۳۲) که با هماهنگی انگلیس و آمریکا صورت گرفت شرکت داشتند. آنها توسط سید ضیاء الدین طباطبائی و آیت الله کاشانی فدائیان اسلام را پایه گذاری کردند که یکی از شاخه های اخوان المسلمین در ایران بود. بنیادگرایان اسلامی با حمایت مالی عربستان سعودی در سال ۱۹۶۱ مرکز اسلامی را در ژنو، در سال ۱۹۶۲ وحدت جهانی عرب و در سال ۱۹۶۹ سازمان کنفرانس اسلامی را برپا کردند تا هسته های مرکزی جنبش جهانی اسلامیست ها را برای استعمار بیشتر بر مردم مسلمان جهان ایجاد کنند.
اشتباه آمریکا این است که با طناب پوسیدة استعمارگر بزرگ مذهبی یعنی انگلیس داخل چاه می شود و بعد بیرون آمدن از آن دشوار است.
ایالات متحده به پیشنهاد انگلیس میلیاردها دلار صرف جهاد اسلامی در افغانستان می کند که از طرف اخوان المسلمین و متحدانش رهبری می شود، البته حمایت اسرائیل و انگلیس از تروریست های اخوان المسلمین در جنگ داخلی سوریه را نباید از یاد برد. اسرائیل که برای نیرومندتر شدن خود در جهان نیاز به بحران مداوم دارد، همواره بطور پنهانی از بنیادگرایان اسلامی حمایت کرده است و در توسعة فناتیسم اسلامی در فلسطین و کشورهای مسلمان نقش اساسی را بازی کرده است. بوجود آمدن حماس یکی از عملکردهای غیر مستقیم اسرائیل، آمریکا و انگلیس می باشد. همچنین در جریان اشغال عراق و پس از آن نیز از بنیادگرایان اسلامی عراق که اکثراً تحت نظر و کنترل حکومت اسلامی (انگلیس) در ایران هستند مانند مجلس اعلای انقلاب اسلامی و « الدعوه » و دیگر تروریستهای اسلامی حمایت کرده اند.
همانگونه که بنیادگرایان مسیحی از کمک های مالی ثروتمندان جناح محافظه کاران نو بخصوص صاحبان نفت تگزاس بهره می برند، محافظه کاران و بنیادگرایان اسلامی نیز از خزانة بیکران عربستان سعودی و امارات عربی بهره می جویند. در اینجاست که هماهنگی پشت پردة محافظه کاران در ایران و دیگر کشورهای مسلمان و بنیادگرایان مسیحی محافظه کاران نو آمریکا به خوبی دیده می شود.
تشابه میان بنیادگرایان مسیحی، مسلمان و یهود در این است که هر سه آنها در تصور این هستند که برای بقای خود نیاز به بحران دارند که بتوانند منافع سیاسی- اقتصادی و سیاسی- جغرافیایی خود را محفوظ دارند و بیشتر کنند. ولی در شرایط سیاسی- اقتصادی جهان معادلات آنها غلط از آب درآمده است و آمریکا و اسرائیل باید شعلة مذهب گرایی افراطی را کاهش دهند تا بتوانند در پروژه های اقتصادی یک جهانی پیروز شوند و در سایة صلح، امنیت، مدرنیته و توسعة اجتماعات خاور بزرگ در روند افزایش تولید و مصرف، تراز اقتصادی دنیا را در دست بگیرند. در ایران هم بعد از براندازی، مسئولان ادارة کشور باید با بکارگیری پروژة بازار مشترک خاور بزرگ در همسویی با اقتصاد یک جهانی، منطقه را برای پذیرش ارتباطات و سرمایه گذاری ها، همطراز با اقتصاد بین المللی آماده سازند. افزایش مصرف در جوامع رفاهی منطقه می تواند از بروز تورم و بحرانهای منطقه ای جلوگیری کند. در این پروژه، ایران و اسرائیل در منطقه حاکم خواهند بود.
- ایجاد اتحادیه جهانی اسلام در سال ۱۹۶۲ (به پیشنهاد استعمارگران مذهبی) آغاز طغیان مجدد طیف تندرو اسلامی بود، این اتحادیه که در سال ۱۹۶۲ در مکه پدید آمد، فهرستی از رجال طیف تندرو اسلامی را همبسته و هماهنگ ساخت. برای نخستین بار این جنبش، مرکز علنی اسلامیستهای تندرو جهان شد که با تغذیة مالی عربستان توانست توانائی نامحدود و غیر قابل تصوری پیدا کند. این تشکیلات از اخوان المسلمین مخفی کاراتر و سازمان یافته تر شد.
در میان بنیانگذاران و مدیران این اتحادیه تقریباً همة سازمانهای شورشگر اسلامی حضور داشتند از جمله اخوان المسلمین (۱- سعید رمضان سخنگوی اخوان المسلمین ۲- ابول علا مودودی بنیانگذار جمعیت تندرو اسلامی پاکستان به نام جماعت اسلامی ۳- حاج امین الحسین مفتی اورشلیم مأمور اطلاعاتی انگلیس در دهة ۲۰ در آلمان و بعد مبلغ اسلامی طرفدار سعودی ها علیه جمال عبدالناصر ۴- محمد صدیق مجددی افغانی، رابط سی.آی.ای و هماهنگ کنندة جهاد افغانی ضد شوروی (۱۹۸۹- ۱۹۷۹) ۵- محمد ابن ابراهیم الشیخ که دولت او را به عنوان مفتی اعظم عربستان سعودی گماشته بود رهبر افتخاری جنبش وهابی بود و رابطة تنگاتنگی با خانوادة سلطنتی داشت ۶- عبدل الرحمان ال ایریانی، مسلمان بنیادگرای نظامی کار که در سال ۱۹۶۷ در یمن به قدرت رسید و کشور را به سوی عربستان سوق داد ).
روی هم رفته ۲۲ رهبر اسلامیست (اسلامی تندرو) از سراسر جهان در اتحادیه اسلامی گرد آمدند. اتحادیه جهانی اسلام هیئت هایی را به این سو و آن سوی جهان فرستاد و اعلانهای تبلیغاتی زیادی چاپ کرد و برای ساختن مساجد وهابی و انجمن های اسلامی سرمایه گذاری کلانی کرد.
« چارلز واترمن »، کارشناس امور عربی سی.آی.ای که سال ها مأمور خاورمیانه بود و سرانجام رئیس دایرة سازمان جاسوس ایالات متحده در عربستان سعودی شد، می گوید: « اتحادیة جهانی عرب در دهه های شصت و هفتاد، به نظر سی.آی.ای کاملاً بی آزار می رسید. این اتحادیه، به مثابه سازمان اسلامی دیگری به نظر می آمد که ضرورتی نداشت هیچ دغدغه ای در موردش وجود داشته باشد. » واترمن می افزاید: « اگر کارشان به آنجا می رسید که در نقطه ای از جنبش های اسلامی دانشجویان حمایت می کردند و در درگیری با دانشجویان جناح چپ دخالت می کردند، بسیار خوب، عالی بود. این ویژگی، عمل خوش خیم دیگری به نظر می آمد که قصدش کنترل چپ بود. » و در پاسخ به این پرسش که آیا سی.آی.ای در آن زمان سیاست غلطی را در متمرکز کردن خود بر این گروه ها و شخصیت ها پیش می برد ؟ می گوید: « به نظر می رسید که این جریان ها و افراد، سازمان های خیریة اسلامی باشند. خوب ؟ تا چه حدی؟ »
« ری کلوز » رئیس سابق سی.آی.ای با این نظر موافق است. « کلوز » در پاسخ به این پرسش که آیا سی. آی .ای دغدغه ای هم در مورد پیوندهای اخوان المسلمین و مذهبیون وهابی داشت، می گوید : « ما این مسأله را پی نمی گرفتیم. اگر کسی در این مورد مقصر بود، خود من بودم. ما آنان را در حد تهدید ارزیابی نمی کردیم. آنان هدف های ما نبودند. من سیاهة هدف را داشتم، اما هیچ کس در واشینگتن از من نمی خواست نگاهی به آن بیندازم ... این مسأله، وارد آگاهی ما نشده بود. »
۹۹ درصد بودجة اتحادیه جهانی اسلام را دولت عربستان سعودی تامین می کرد. پیوندهایش با نهاد مذهبی سعودی، چند جانبه بود. یکی از دبیران کل اتحادیه جهانی اسلام، محمد علی الحرکان، از رهبران وهابی ها و وزیر سابق دادگستری سعودی بود که بعدها مفتی اعظم غیر قانونی عربستان سعودی شد. علاوه بر وزارت دادگستری، وهابی ها و سازمان اسلامی، قدرت کلیدی وزارت آموزش و پرورش، وزارت قدرتمند حج و موقوفات دینی را هم که کنترل میلیون ها زائر مسلمان در مکه را در دست داشت و با دست بازی می توانست به صورت کلانی روی امور خیریه و تبلیغات مذهبی سرمایه گذاری کند، در اختیار داشتند. همة این امکانات، به نظام دانشگاهی، بخصوص دانشگاه های اسلامی گره می خورد. سازمان اسلامی، با انجمن جهان شبه نظامی مسلمانان جوان (world assembly of muslim youth WAMY= ) نیز که در سال ۱۹۷۲ تأسیس شد و بعدها متهم به اقدامات تروریستی در آن سوی دریاها شد، رابطه ای تنگاتنگ داشت. در جریان جنگی که در دهة شصت ظاهراً به نیابت از طرف عربستان سعودی و مصر، اما عملاً میان ایشان در یمن در گرفت و ایالات متحده در سمت عربستان سعودی ایستاد، دو هدف مشخص، به موازات هم، دنبال می شدند: اولین هدف آن بود که اخوان المسلمین دوباره در مصر شعله ور شود، دومین هدف، جنگی بود در حمایت از فیصل علیه ناصر. آمریکا می بایست در یمن، کشوری کوچک که در جنوب شرقی گوشة شبه جزیره عربستان قرار داشت، جبهة ناصر را ضعیف می کرد. در هر دو جهت، پیوندهای اخوان المسلمین، اتحادیه جهانی اسلام و شاهان محافظه کار جهان عرب و مسلمان که جیره خوار ریاض بودند، عربستان سعودی را به تشکیلات قدرتمند منطقه ای علیه ناصر مبدل کرد.
سعید رمضان و بازگشت اخوان المسلمین
با وجود پراکندگی در جهان و زندگی زیر زمینی در مصر، رشد اخوان المسلمین بسیار تندروتر از اوایل دهة شصت بود. در قاهره، اخوان المسلمین برای زورآزمائی با ناصر، تجدید قوا می کردند. در نقاط دیگر، اسلام بنیادگرای سیاسی درحال رشد بود.
عربستان سعودی به صورت فزاینده ای برای رهبری اعراب و بلوک اسلامی بنیادگرا کفش و کلاه می کرد، خمینی در ایران به جنب و جوش افتاده بود، شیعة بنیادگرای عراق، حزب سیاسی توطئه گری به نام « الدعوه » را به حرکت در آورده بود و جنبش ابول علا مودودی در پاکستان، به نتایج تحرکات آنی خود دست می یافت. در سال ۱۹۶۵ که بحران های اخوان المسلمین در مصر پیش آمد، سعید رمضان و رأس هرم نظریه پردازی این سازمان و سید قطب، رهبر شبه نظامیان ، هر دو پشت توطئة قتل ناصر در مصر که مرکز بحران بود ، قرار داشتند.
در این مرحله، آمادگی ناصر بهتر بود و بنا بر آن، دوستان و حامیان خود در مصر و روحانیان اسلامی را به پشتیبانی از خود فراخواند و سعید رمضان و اخوان المسلمین را مأموران ایالات متحده معرفی کرد. «گیلس که پل » روزنامه نگار معروفی که تحلیل گر مسائل اسلامی بود می گوید : « در ۳۰ اوت، سخنرانی عمومی ناصر که از مسکو ایراد شده بود، خط را به مسئولان مصری داد که جمعیت اخوان المسلمین نیروئی است که پشتش به سازمان های جاسوسی غول آسائی گرم است. رئیس جمهور، در این نطق تأکید ورزید که جماعتی روزنامه نگار هم، دارند با این جریان دست نشانده همکاری می کنند، که از آن جمله به طور مشخص از مصطفی امین روزنامه نگار معروف نام برد که روز دوم سپتامبر به اتهام جاسوسی برای ایالات متحده دستگیر شد. پس از این تهاجم بود که کارگزاران و سخنگویان رژیم و نویسندگان، فعال شدند و عناصر فتنه جوی مأمور ایالات متحده آمریکا و انگلیس را افشا کردند ... و اخوان المسلمین را به عنوانتروریست های قرون وسطائی محکوم کردند. » « گیلس که پل » در ادامه می نویسد : « روزنامه ها پرده از روابط فناتیک های مذهبی با سرویس های جاسوسی خارجی برداشتند که سعید رمضان داماد حسن البنا از آن جمله بود. مطبوعات افشا کردند که سعید رمضان به دستور (پیمان) سنتو، سرنخ همة وقایع عمان و اردن را نیز در دست دارد. » این امکان وجود داشت که سعید رمضان مأمور ایالات متحده آمریکا و انگلیس باشد، یا نباشد، اما در این تردیدی وجود ندارد که روابط تنگاتنگی با اعضای CENTO ، از جمله پاکستان و ایران همچنین با دولت اردن و عربستان سعودی که جملگی علیه ناصر به وسیلة ایالات متحده و انگلیس پشتیبانی می شدند، داشته است.
به گزارش روزنامه سوئیسی « لاتمپ »، مصر تنها دولتی نبود که سعید رمضان را مأمور ایالات متحده آمریکا و انگلیس می دانست. دولت سوئیس هم اطمینان می داد که رمضان برای آنها کار می کند. در سال 1966 که اوج بحران در مصر بود، مقامات عالیرتبه سوئیسی، از جمله دیپلمات ها، پلیس فدرال سوئیس و سرویس های امنیتی این کشور گرد آمدند تا در مورد سعید رمضان به بحث بپردازند. مدارک موجود در آرشیو دولتی سوئیس، افشا می کنند که « سعید رمضان تمایل محافظه کارانه ای به غرب داشته که نمی توانسته موضعی خصمانه و خطری برای سوئیس ارزیابی شود ». آرشیو دولتی سوئیس، همچنین این گواهی را می دهد که دولت سوئیس، دست کم اطمینان داشت که سعید رمضان برای MI6 انگلیس و CIA ایالات متحده کار می کند. « موقعیت سعید رمضان بیش از یک مبلغ ساده علیه کمونیسم ارزیابی می شود. » بنا به گزارش « لاتمپ »، تحلیل گر سوئیسی بر آن بود که : « گذشته از سایر امور، این اطمینان وجود دارد که سعید رمضان برای سرویس های جاسوسی انگلیسی ها و آمریکائی ها کار می کند. » این روزنامه سوئیسی تأکید می کند که « ده ها سند در پروندة امنیتی سوئیس، به ما می گوید که سعید رمضان با سرویس های جاسوسی مختلفی در ارتباط ارگانیک بوده است ». تهاجم سال های ۱۹۶۶- 1965 ناصر، بار دیگر تلفات بی شماری از اخوان المسلمین گرفت. بسیاری از رهبران زیرزمینی این سازمان، یا دستگیر شدند یا پا به فرار گذاشتند. ناصر دستور داد سید قطب رهبر عقیدتی و نظریه پرداز اخوان المسلمین را که قبلاً پناهنده عربستان سعودی بود، به دار بیاویزند. به گفته « هرمن آیلتس » ، ملک فیصل به شدت دخالت کرد تا جلو اعدام سید قطب را بگیرد، اما فایده ای نداشت.
درگیری میان ناصر و ملک فیصل از سال 1962 تا 1970 که جنگ خونینی میان آنان در یمن درگرفت، کاملاً علنی شد. دو رهبر، در دهة شصت در اوج قدرت بودند. ناصر، رهبر ستودنی عرب بود که در کشورهای عربی طرفداران بسیاری داشت، و فیصل - که ملک سعود را در دهة شصت ساقط کرده بود - از پول سعودی، اتحادیه جهانی مسلمانان و جنبش وهابی سعودی سود می جست تا تکیه گاه خود را محکم کند. رهبر مصر که از فصاحت کلام خاص خود برخوردار بود، پادشاهی صحرا را متهم به این می کرد که از جانب امپریالیسم آمریکا عمل می کند، و ملک فیصل (سوسیالیسم عربی ناصر) را متهم به وابستگی به « کمونیست های خدا نشناس » می کرد.
اگرچه چهره و مضمون این جنگ در جامعة آمریکائی کاملاً قابل رویت بود، پیرو سیاست انگلیس، تأثیر بسیار مفیدی بر سیاست ایالات متحده در خاورمیانه گذاشت و پیوندهای آمریکائی با کشورهای محافظه کار عرب، و مهم تر از همه عربستان سعودی و بلوک اسلامی آن را، محکم تر کرد. ماجرای جنگ یمن و تأثیر آن بر سیاست آمریکا در خاورمیانه را، « وارن باس» در کتاب « از دوست من حمایت کنید »، با جزئیاتی بازگو کرده است که لاس زدن های دولت کندی با جمال عبدالناصر در آن آمده است. با رفتن آیزنهاور و کنار گذاشته شدن نظریة او مبنی بر عدم توافق با هر گونه سازشی با ناصر، دولت کندی شاخة زیتونی را به مصر پیشنهاد کرد. در حاکمیت کندی، بعضی مقام های ایالات متحده پذیرفتند که ناصر مستقل است، نه آنکه پنجة اتحاد جماهیر شوروی باشد. پس واشینگتن باید روابط مناسبی را با او برقرار کند. خوش بینان معتقد بودند ناصر کمونیست که نبود، در واقع فعالیت اعضای حزب کمونیست و سایر احزاب چپ مصر را هم محدود کرده بود و ممکن است قانع شود تا پیوندهایش را با اتحاد جماهیر شوروی کنار بگذارد. تحلیلگران واقع بین تر، بر آن بودند که ناصر ممکن است در نتیجة سیاست جدید، تلقی خود از ایالات متحده را تغییر دهد. البته در این زمان رجال و بخصوص افرادی طرفدار اسرائیل،در این میان بودند که نظرشان نسبت به ناصر، حتی از عربستان سعودی هم تندتر بود و او را شیطان مجسم می پنداشتند.
کندی فکر می کرد ایجاد رابطه با ناصر، حتی به قیمت آزردن اسرائیل و عربستان، ارزش دارد و سلسله مراوداتی را، از طریق ارتباط های دیپلماتیک، نامه نگاری و ملاقات های حضوری، با رهبر مصر آغاز کرد. ناصر به کندی نوشت : « چرا ایالات متحده، کشوری که بر بنیادهای آزادی و با ابزارهای انقلابی به وجود آمده، مخالف فراخوان برای آزادی و جنبش های انقلابی است و با نیروهای ارتجاعی و دشمنان پیشرفت، در یک صف قرار می گیرد؟ » منظور ناصر از نیروهای ارتجاعی، البته که عربستان سعودی بود و سئوال بسیار خوبی را هم مطرح کرده بود. برخلاف آیزنهاور که به طور واکنشی آزادیخواهان جهان سوم را متمایل به کمونیسم می دید، جان اف کندی معتقد بود که چنین جنبش هائی، الزاماً علیه علایق ایالات متحده نخواهند بود. در واقع، کندی در دهة پنجاه، به عنوان سناتور « سیاست های آیزنهاور در حمایت از حکومت شنزارها علیه ناسیونالیسم عرب را مدام مورد انتقاد قرار می داد ». به هر صورت، مراودة دو جانبة کندی - ناصر، دچار لکنت زبان شد و سرانجام ناکام ماند. در سپتامبر 1962 ، نیروهای طرفدار ناصر دولت قرون وسطائی یمن را سرنگون کردند که در نتیجة خود، آن منطقه در دامنة جنوبی عربستان سعودی را که خطة استراتژیک دریای سرخ و اقیانوس هند بود، دچار شرایط سختی کرد. در آن زمان، کندی گفت: « من حتی نمی دانستم یمن کجاست. » رهبر یمن در سال 1962، امام احمد سالخورده بود که با سیصد پاوند وزن به توحش شهرت داشت. امام احمد (که برادر دوقلویش خمینی که از سال 1357 شمسی در ایران توسط انگلیس و آمریکا به قدرت رسید، رونوشت جدید تر او بود) می پنداشت که « نمایندة خدا در روی زمین است » (روح الله خمینی و فرزند ایدئولوژیک او محمود احمدی نژاد نیز در ایران و جرج هربرت واکر بوش در ایالات متحده، ادعای مشابهی دارند و گویا قرار است به عنوان دست های چپ و راست خدا، جنگی انهدامی را به مردم ایران تحمیل کنند) امام احمد برنامة اقتصادی جمال عبدالناصر را « غیر اسلامی » اعلام کرد.
پس از مرگ او، شورشیان طرفدار ناصر، فرزند او محمد البدر را که مثل پدرش مرتجع بود، سرنگون کردند. به گزارش « سی لای »، ناصر « پشت شورش سرنگونی بود و عربستان سعودی، از این بابت بسیار بسیار برآشفت ». انقلاب یمن، بی درنگ با ورود هزاران سرباز مصری مورد پشتیبانی مستقیم قرار گرفت و موجودیت عربستان سعودی را به خطر انداخت. « رابرت کرامر » مشاور کاخ سفید در امور سیاسی خاورمیانه، به کندی هشدار داد: « سعودی ها می دانند که هدف بعدی اند. » عربستان سعودی که خطر را بیخ گوش خود دید، اسلحه و پول در اختیار سلطنت طلبان یمن گذاشت. جنگ یمن که تقریباً یک دهه طول کشید، دویست هزار کشته به جا گذاشت.
انگلیسی ها که هنوز خود را آقای مناطق عربی خلیج و عدن می دانستن (همانگونه که در بحران کانال سوئز عمل کردند)، در این مورد ناچار دچار سکته شده بودند. « هارولد مک میلان » نخست وزیر انگلیس که در جریان بحران سوئز هم در دولت بود، می خواست « پوست سرجمال عبدالناصر را با ناخن های خود بکند ». انگلیسی ها، بی درنگ با موساد سرویس امنیتی- جاسوسی اسرائیل به توافق رسیدند تا به نیروهای ضد ناصر در یمن کمک کنند و تأمین سلاح و کمک های مالی به آنان را در دستور فوری کار خود بگذارند. « جرج یانگ » معاون پیشین MI6 که در این زمان با مشارکت کلاین ورس بنسون صاحب بانک شده بود، با موساد تماس گرفت تا به کمک یک انگلیسی که مورد قبول عربستان سعودی نیز باشد، علیه جمهوری خواهان یمن و حامیان مصریشان جنگ چریکی راه بیندازند. »
« دوریل » ، با اشاره به واقعیت فوق ، می نویسد : جرج یانگ تاکید کرد که: من برای ترتیب دادن این عملیات، یک اسکاتلندی را برای شما پیدا می کنم. و سرتیپ دان هیرمن وابسته نظامی اسرائیلی را به مک لین معرفی کرد که قول داد آنقدر سلاح و پول و عوامل آموزش نظامی تهیه کند تا با قیافه های عربی وارد صحنه شوند. عربستان سعودی، با اشتیاق این استراتژی را روی هوا قاپید » اسرائیل، یمنی های یهودی را که به اسرائیل مهاجرت کرده بودند و می توانستند با هویت و قیافه اصلی شان وارد منطقه جنگی شوند، و به افراد، آموزش نظامی بدهند، به پیش راند. به گزارش « دوریل » : « سی.آی.ای » امکانات نفوذ این اسرائیلی های یمنی الاصل به خاک یمن را فراهم کرد تا طرز استفاده از سلاح های مدرن را به چریک ها آموزش بدهند. طبعاً کادرهای ورزیدة آموزشی باید دقت می کردند تا ملیت یمنی شان را که واقعی بود، در جریان عمل حفظ کنند. » سازمان امنیت ایران (ساواک) و سرویس اطلاعاتی عربستان سعودی هم نیروهائی را برای کمک به جبهة ضد ناصر، به یمن اعزام کردند. اسرائیل، سلاح های ساخت اتحاد جماهیر شوروی را هم که در درگیری با کشورهای عربی به غنیمت گرفته بود، در اختیار شورشیان ضد ناصر یمن گذاشت. CIA و MI6 عملاً برای توسعة عملیات به خانوادة سلطنتی عربستان سعودی که از طرف های اصلی ماجرا بودند، تکیه داشتند تا اتحادی مخفیانه را میان اسرائیل، عربستان سعودی، ایران (تحت حاکمیت محمد رضا پهلوی) و اردن، سازماندهی کنند. به گزارش « هوارد تایچر » از مقام های طرفدار اسرائیل و ایالات متحده، اسرائیل حتی به نیابت عربستان سعودی از نیروی هوائی خود برای دخالت در امور یمن علیه جمال عبدالناصر استفاده کرد. « تایچر » می نویسد : « جنگنده های اسرائیلی، در جهت جنوب از روی دریای سرخ به پرواز در می آمدند تا به صورت دو پهلوئی به نیروهای مصری هشدار بدهند که به عربستان سعودی نزدیک نشوند. »
در واشینگتن، انگلیسی ها به کندی فشار می آوردند تا در مقابل ناصر موضع بگیرند. فشار بیشتری اما، از جانب اسرائیل به کندی وارد می شد. در جریان جنگ یمن، اسرائیلی ها مقاماتی را که در واشینگتن فکر می کردند از ناصر به عنوان ابزاری برای کنترل خلیج فارس می شود بهره جست، زیر فشار می گذاشتند که تنها اسرائیل به مثابه ضد کمونیست ترین متحد قابل اعتماد ایالات متحده باید ارزیابی شود.
با این حال، بیشترین فشار از طرف غول های نفتی ایالات متحده به دولت کندی وارد می شد. این کمپانی های بزرگ نفتی، هشدار داده بودند که ناصر بزرگ ترین تهدید برای منافع آنان در عربستان سعودی است. آخرین ضربه را « لابی » شرکای کمپانی آرامکو و غول های نفتی خلیج به نزدیکان کندی وارد آوردند. آخرین غول نفتی را « کرمیت روزولت » نمایندگی می کرد که به کاخ سفید گفت منافع آمریکا با ناصر « واقعاً در تضاد قرار گرفته است ».
کندی مدیر قبلی آرامکو Aramco=arabian american oil company « تری دی یوس » را فرستاد تا از طرف او با ملک فیصل ملاقات کند و پس از آن کندی شروع کرد به اقدام علیه مصر در یمن و اطراف آن کشور.
« چارلز فری من » سفیر سابق می گوید: « کندی با انواع عملیات محرمانه و کلاه سبزهای عرب، حرکت مارپیچی خود برای وارد آوردن فشار را آغاز کرد. » پیش درآمد روابط کندی با ناصر، به پایان رسید. از آن مهمتر اما، این بود که ایالات متحده علیه هدف مرکزی ناسیونالیسم عرب که متحد کردن مصر و کشورهای عربی فاقد نفت علیه عربستان ثروتمند بود، به نفع منافع غرب و عربستان صف آرائی کرد. « شیرین هانتر » نوشته است: « پادشاهی سعودی همواره نگران هرگونه طرح وحدت اعراب بود. ناسیونالیست های عرب بر آن بودند که، برای مثال، نفت عربستان سعودی و سایر کشورهای ثروتمند عرب، متعلق به ملت های عرب است تا با استفاده از آن اقتصاد عرب را توسعه بدهند و به سایر هدف های خود برسند، نه آن که فقط متعلق به تولید کنندگان باشد ... بنابراین، ناسیونالیسم عرب برای عربستان سعودی خطری بالقوه تلقی می شدند ». با نگاهی به گذشته، می شود پرسید که: چه اتفاقی می افتاد اگر ایالات متحده دست از حمایت عربستان سعودی بر می داشت و می گذاشت جمال عبدالناصر در تغییر شرایط عربستان سعودی کارش را بکند ؟ در دهة شصت و در قلب جنگ سرد، کسی نمی توانست به چنین گزینه ای فکر کند.
دولت لیندون جانسون به صورت وسیعی وحدت با عربستان سعودی را توسعه داد. جانسون از ملک فیصل حمایت کرد و به او که در آغاز جنگ یمن به جای ملک سعود نشسته بود، کمک های نظامی و فنی کرد. به ارزش چهار صد میلیون دلار امکانات دفاع هوایی از جانب انگلیس و ایالات متحده در اختیار عربستان سعودی گذاشته شده و به موازات آن، طرح ساختن پایگاه های نظامی و سایر تأسیسات نظامی ریخته شد و ایالات متحده برنامه صد میلیون دلاری تأمین کامیون ها و سایر خودرو های نظامی برای عربستان سعودی را به اجرا درآورد.
پادشاه عربستان، برای ایجاد زمینة اتحاد بزرگ اسلامی، به شاه (محمد رضا شاه پهلوی) پیوست و در این راستا در سال ۱۹۶۶ به اردن، سودان، پاکستان، ترکیه، مراکش، گینه و مالی رفت تا حمایت آنان را جلب کند. پاکستان کشوری بود با گرایش راست اسلامی و همچنین بخشی از نیروهای هم پیمان غرب، و درنتیجه سربازانش را برای دفاع از تهدیدهای داخلی و خارجی به عربستان سعودی گسیل داشت. در اوایل دهة شصت، افسران ارتش پاکستان منصب هائی را در امور آموزشی و فرماندهی، در ارتش عربستان سعودی به عهده گرفته بودند. یکی از ایشان، ژنرال ضیاء الحق بود که بعدها در سال ۱۹۷۷، علیه « ذوالفقار علی بوتو » کودتا کرد و به ریاست جمهوری پاکستان رسید.
اگرچه کارزار ملک فیصل با هدف جلب حمایت کشورهای اسلامی حتی شاه (محمد رضا شاه پهلوی)، با استقبال جناح های بنیادگرای اسلامی قرار نگرفت، در مصر، سوریه و عراق، مورد تهدید قرار گرفت. با این حال، کوشش ملک فیصل برای ایجاد بلوک اسلامی، باعث شعف لندن و واشینگتن شد. در سال ۱۹۶۶، یکی از افسران دایرة سیاسی سفارت انگلیس در عربستان سعودی، آشکارا بر اقدامات ملک سعود صحه گذاشت و تأکید ورزید که ایالات متحده از این اقدام خرسند و با آن هماهنگ است:
این مقام، با لحنی موافق می نویسد: ستاره ملک فیصل طلوع کرد، ستاره ناصر در حال افول بود. بخت از ۱۹۶۷ که ناصر و اردن و سوریه و متحدانشان در جنگ شش روزة اسرائیل و اعراب شکست خوردند و اسرائیل بخش هائی از این سه کشور، از جمله شبه جزیره سینا را اشغال کرد. پس از آن تا سه سال ناصر زنده ماند، اما جنگ شش روزة ۱۹۶۷، شیرة حیاتی ناسیونالیسم عرب را مکیده بود. « دیویدلانگ » می گوید: « ناصر می توانست توان ضد استعماری و هیجان توده های عرب را تجدید سازمان کند، اما جنگ شش روزة اسرائیل و اعراب در ۱۹۶۷، این اسطوره را به کلی درهم نوردید . دلیلش شکست، آن هم نه تنها شکست، که شکستی غم انگیز بود. من آن زمان در جده بودم و رئیسم به من گفت : این دیگر پایان کار ناصر است. »
ملک فیصل، حالا دیگر با حمایت علنی و کامل انگلیسی ها، آمریکائی ها و اسرائیلی ها، به کوشش های خود برای سازماندهی بلوک کشورهای اسلامی افزود و به نقاط دورتری مثل اندونزی، الجزایر، افغانستان و مالزی سفر کرد.
مؤلف کتاب « خانه سعود » می نویسد: « ملک فیصل دیوانه وارتر از همیشه در طراحی توطئه به اصطلاح علیه صهیونیسم و بلشویسم بسیج شد. » کوشش های او در سال ۱۹۶۹، میوة مطلوب خود را داد. این باروری، به شکرانة مالیخولیای استرالیائی ها برای گشودن آتش بر مسجد الاقصی در اورشلیم به ثمر رسید. چه این برنامه هدف تحریک آمیز داشت، یا به قصد ایجاد بهانه ای برای فعال کردن توان نظامی اسلامی ها طراحی شده بود، به هر صورت ملک فیصل از آن به عنوان فرصتی برای گرد آوردن رهبران جهان اسلام در رباط و مراکش، در جهت انجام آنچه نخستین کنفرانس اسلامی نامیده شد، استفاده کرد. از آنجا که وجهة پرستش مسجد الاقصی نزد مسلمانان جایگاه والائی داشت، حتی مصر هم پذیرفت تا در همایش پیروزمندانة ملک فیصل شرکت کند. اگر چه این نشست مورد تحریم سوریه و عراق قرار گرفت، بیست و پنج ملت در آن شرکت کردند. این همایش، به ایجاد سازمان کنفرانس اسلامی ره برد و تبدیل به وحدت ملل مسلمان (اگر چه در اندازه ای کوچک نسبت به ایالات متحده و حالا اتحادیه اروپا) شد، که به سرعت اسلامیسم را در مرکز دستور کار کشوری پس از کشور دیگر در آورد: در پاکستان، در افغانستان، در ترکیه و در میان اعراب. هدف واقعی ملک فیصل، منتها با صورتی به اصطلاح ضد اسرائیل، ایجاد جبهة جهانی قدرتمندی علیه اتحادجماهیر شوروی بود. « دیوید لانگ » می گوید: « در اواخر دهة شصت، ما هنوز درگیر جنگ با کمونیسم بودیم، بنابراین، حمایت ملک فیصل از اخوان المسلمین و وحدت جهانی اسلام ( پان اسلام) را تقویت کردیم. ما علیه هر کشوری که به افسون مسکو در آمده بود، به اینان نیاز داشتیم. اگر عربستان سعودی می توانست باعث ایجاد و نهادینه کردن توافق های اسلامی شود، چه بهتر. »
« دیوید لانگ » تحلیلگری که با درک درست از واقعیت و لحنی طعنه آمیز می نوشت، می گوید: « علیرغم آن که واقعیت کاملاً روشن بود و مو لای درزش نمی رفت، بسیاری از معماران سیاسی ایالات متحده و تحلیلگران، کمترین درکی از فراهم شدن امکان مجدد طغیان طبیعت اسلامی ها نداشتند. « ما اسلام را نمی دیدیم. ما فقط عربستان سعودی را می دیدیم. به نظر ما وحدت جهان اسلام ( پان اسلام ) تهدیدی استراتژیک نمی آمد. آدم های نابابی بودند که با مردم جناح چپ و بخصوص با جمال عبدالناصر رفتار نابابی داشتند. آنان با« میانه روها» می جنگیدند. به همین دلیل، حتی با ارزیابی وحدت جهانی اسلام به مثابه تهدیدی در حال و آینده فکر نمی کردیم. »
در سال ۱۹۷۰ که « دیوید لانگ » به عنوان تحلیلگر دایرة اطلاعات و تحقیقات در وزارت امورخارجه کار می کرد، تأکید کرد که احتمال دارد توان پان اسلام روزی به مجرای ضد آمریکائیسم بیفتد، اما کسی گوش به حرفش نداد. شکست اعراب در سال ۱۹۶۷، راه را بر طغیان اسلام گشود. شکست تحقیر آمیز اعراب، باعث ایجاد پرسش هائی جدی درمورد آینده جهان عرب شد. این نتیجه، خشمی گسترده را میان توده های کشورهای درگیر برانگیخت، و به آشوب ها و آشفتگی های سیاسی انجامید. از طرفی، بین سال های ۱۹۶۷ و ۱۹۷۰، چندین رژیم عربی به ناسیونالیسم متکی به چپ گرویدند. حافظ اسد در سوریه به قدرت رسید، معمر قذافی شاه لیبی را سرنگون کرد، جعفر نمیری قدرت را در سودان قبضه کرد، حزب سوسیالیست بعث قدرت را در عراق به دست گرفت.
(از راست به چپ: جعفر نمیری، معمر قذافی و حافظ اسد)
چیزی نمانده بود که خیزش فلسطینی ها در واقعه سپتامبر سیاه ۱۹۷۰ ملک حسین را در اردن ساقط کند. بعضی از این رهبران، ناصر را قهرمان و الگوی خود می پنداشتند.اما انگلیس بر آن بود تا ایدئولوژی دیگری را به جای ناسیونالیسم ناصر جانشین سازد و آن اسلامیسم و بنیادگرایی اسلامی بود. ناتوانی های اعراب در رقابت با اسرائیل و از دست رفتن قلمروهای بیشتری از اسلام در جنگ شش روزه (شبه جزیره سینا، غزه، بلندی های جولان و ساحل غربی رود اردن) تنش های تازه ای را باعث شده بود. دشمنان ناصر، از جمله اخوان المسلمین، این نتیجه را علیه او به کار می گرفتند و ناصریسم و سوسیالیسم عرب را مقصر شکست می دانستند. اینان، شروع کردند به تبلیغ بازگشت به اسلام به عنوان تنها راه درمان بیماری های عرب. این، همان پیام فرا زمانی سید جمال الدین اسدآبادی و حسن البنا جیره خواران انگلیس بود . اما پس از شکستن یخ های سال ۱۹۶۷، این نظریه و هدف، باعث خشم وطغیان وسیه روزی میلیون ها عرب و مسلمان شد.
با توجه به خیزش های عراق، لیبی، سودان و سوریه که به دست شورشیان افتادند (درحقیقت کشورهایی بوجود آمدند که صد در صد انگلیسی شدند)، ایالات متحده و انگلیس، نسبت به ایجاد تغییرات وتقسیمات تازه در خاورمیانه بسیج شدند. این همبستگی منجر به رشد جنبش فلسطین و تأثیر سازمان آزادیبخش فلسطین (PLO) بود. انگلیس و عربستان سعودی به اسلام بنیادگرا و فناتیک به عنوان پادزهر ناصریسم متوسل شدند و ایالات متحده را هم به دنبال خود کشیدند. سه سال بعد، در میانة جنگ داخلی معروف به سپتامبر سیاه اردن، ناصر چشم از جهان فروبست. انورسادات به جای او نشست. یازده سال ریاست جمهوری انورسادات که تکیه بر واشینگتن و ریاض داشت، موقعیتی امیدوار کننده به وجود آورد. دست اخوان المسلمین به عنوان متحد درجه اول عربستان سعودی باز شد و ضربات سنگینی را به نزدیکان ناصر وارد آورد، چپ مصر را شدیداً زیر فشار گذاشت، اخوان المسلمین را پیروزمندانه به قاهره بازگرداند و سرانجام مصر را در حیطة ایالات متحده٬ انگلیس و اسرائیل قرار داد. سادات می خواست جریان تاریخ را با ملایمت تغییر دهد و برای مصر مفید قرار گیرد که به دست اسلامیست های انگلیسی به قتل رسید.
با وقوع كودتاي ۲۸ مرداد، شاه و دربار از بحران عبور كردند. كمكهاي مالي آمريكا امكان نظاميگري را فراهم كرد و اين گرايش بعدها به مدد سرازير شدن دلارهاي نفتي به اوج رسيد.
پس از انعقاد قرارداد كنسرسيوم در سال ۱۳۳۳ و بركناري دولت كودتا، دوباره دربار رونق گرفت و شاه كه گمان ميكرد تنها راه غلبه بر مشكلات داخلي و بحرانهاي منطقهاي نظامي گري است اقتصاد نفتي ايران را معطوف به گسترش و توسعه تشكيلات نظامي و خريد تسليحات كرد.
حسين علاء، اين آخرين حلقه از رجال قاجار براي چنين روزي برگزيده شده بود. كسي كه به رغم گرايش آشكار به سياستهاي انگلستان، چندي در همراهي با قوام به آمريكا نزديك شده بود. علاء به سبب نرمش در موضعگيري ها، براي چنين روزي مناسب مينمود.
در آن سالها بيش از آنكه آمريكا از نفوذ شوروي در خاورميانه نگران بوده باشد، جمال عبدالناصر زبان مشترك اعراب، انگلستان را به وحشت انداخته بود. براي پيشگيري از نفوذ و گسترش نهضت مصر، ايران ميبايست در رأس پيمان نظامي باشد؛ « پيمان بغداد » (كه بعدها با خروج بغداد از آن به پيمان سنتو شهرت يافت). كشورهاي ايران، عراق، تركيه و پاكستان زير نظر انگلستان اعضاي پيمان بغداد بودند.
باید اشاره شود که طرح ایجاد یک کمربند امنیتی از غرب اروپا تا جنوب شرق آسیا به ادعای جلوگیری از نفوذ کمونیسم، طرح اولیة آمریکا بود. در غرب به آن پیمان ناتو گفته شد و در خاورمیانه (جنوب شرقی آسیا) نام پیمان بغداد به خود گرفت. قرارداد این پیمان در ۵ اسفندماه ۱۳۳۳ در بغداد بین کشورهای پاکستان، ترکیه، عراق و انگلیس منعقد گردید و در آبان ماه ۱۳۳۴ ایران رسماً به آن پیوست. پس از بروز کودتای عبدالکریم قاسم در سال ۱۳۳۷ در عراق و خروج آن کشور از پیمان بغداد، نام آن به پیمان سنتو (Central Treaty Organization) تغییر یافت. آمریکا در ابتدا (به توصیة انگلیس) به ملاحظة شوروی رسماً در آن عضویت نداشت اما در کمیته های اصلی از جمله « کمیتة مبارزه با خرابکاری » پیمان که تحت نظارت کارشناسان آمریکائی بود عضویت داشت. فاستر دالاس وزیر خارجة آمریکا مجری سیاست های آن کشور در سنتو بود. در سال ۱۹۵۰ کمیتة مشترک ضد خرابکاری با حضور نمایندگان آمریکا در سنتو و نمایندگان ارتش، ژاندارمری، شهربانی و ساواک ایران به وجود آمد. در ۳۰ تیر ۱۳۴۳ در پی ملاقات دو روزة سران سه کشور ایران، ترکیه، پاکستان در پیرو پیمان سنتو که نظامی بود پیمانی اقتصادی به نام « آر. سی. دی » بین این سه کشور امضاء شد و طرفین می بایست مفاد زیر را رعایت نمایند:
۱- عدم دخالت در امور داخلی یکدیگر. ۲- محترم شمردن مرزهای مشترک. ۳- خودداری از هرگونه تجاوزات نسبت به یکدیگر. ۴- جلوگیری از تشکیل گروه و جمعیت های اغتشاشگر در کشورهای امضاء کننده.
البته در زمان بعد از شورش ۱۳۵۷ در ۲۵ خرداد سال ۱۳۶۹ این پیمان « اکو » نامیده می شود و علاوه بر این سه کشور، آذربایجان، قزاقستان، ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان و افغانستان نیز به امضاکنندگان افزوده می شوند.
اعلان بیطرفی، عدم کمک آمریکا به پاکستان در جنگ ۱۹۶۵ با هند و تجزیة بخشی از خاک آن کشور در ۱۹۷۱ که منجر به تأسیس کشور بنگلادش به دسیسة انگلیس، شد. این واقعیت را برای شاه آشکار ساخت که در صورت تجاوز به ایران، نمی توان امیدوار به کمک آمریکا بود. به تدریج با کاهش نگرانی ناشی از خطر نفوذ کمونیسم که ایجاد اتحادیه های متعدد اقتصادی در جهان را به دنبال داشت سران سنتو که به لحاظ سیاسی مواجه با مشکلاتی بودند و نیازمند حمایت از یکدیگر، تحت رهبری آمریکا « سازمان همکاری منطقه ای برای عمران » را بنیان نهادند که به مرور جای سنتو را گرفت و با خروج ایران از آن در اسفند ۱۳۵۷، پیمان مذکور در فروردین ماه ۱۳۵۸ منحل شد.
در روز اجرای سناریوی ترور علاء توسط انگلیس (برای از دور خارج کردن مهره های سوختة انگلیس توسط گروه فدائیان اسلام)، از بداقبالي ذوالقدر و هماهنگی انگلیسی ها، گلوله در لوله گير كرد و ذوالقدر كه خشت را از جاي رفته ديد سراسيمه بر سر و روي علاء يورش آورد. در این زمان به سه دلیل سناریوی ترور علاء نوشته شد: نخست، با این عمل انگلیس اعلام می داشت که فدائیان اسلام توسط او بوجود نیامده اند، دوم، مهره های سوختة زائد خود را که ایجاد مشکل می کردند نابود می ساخت و سوم، نشان داده می شد که پیمان بغداد پیمانی منطقه ای بوده و انگلیس منافعی در آن ندارد. با اين ترور نافرجام پرونده ۱۰ ساله يك گروه مسلح اسلامي توسط انگلیس بسته شد (و گروه مؤتلفه اسلامی توسط انگلیس بوجود آمد). سرانجام علاء با سر و روي باندپيچي شده كه نشانِ اعتراض مردم به عضويت ايران در پيمان بغداد بود براي شركت در كنفرانس به بغداد رفت.
دو سال پس از انعقاد پيمان بغداد، در سال ۱۳۳۶ حسين علاء (وزير دربار) خطاب به جان فاستر دالس (وزير امور خارجه آمريكا) ميگويد: « همان طور كه احتمالاً اطلاع داريد، بيشترين رقم هزينة كشور به تسليحات نظامي اختصاص دارد. ما به عنوان عضو پيمان بغداد، اين ضرورت را نه فقط در مورد امنيت خود بلكه امنيت متحدان و دوستانمان قلمداد ميكنيم. در نتيجه از دوستان و هم پيمانان خود ميخواهيم كه مسائل ما را درك كنند ».
درك مسائل ايران بيش از هر چيز به مفهوم اعطاي وامهاي گوناگون به ايران بود.
اصلاحات ارضي تغييري است كه دولت در سيستم مالكيت و بهرهبرداري از زمينهاي كشاورزي ايجاد ميكند و در نظامهاي مختلف سياسي به طرق گوناگوني صورت ميپذيرد. اصلاحات ارضي علاوه بر علل و عوامل اقتصادي، انگيزههاي سياسي و به تبع آن پيامدهاي سياسي به دنبال دارد. در بسياري از كشورهاي جهان سوم اصلاحات ارضي به معناي گرفتن زمين از مالكين بزرگ و تقسيم آن بين كشاورزان است. اصلاحات ارضي ميتواند دلايل اجتماعي داشته باشد و اجراي آن منجر به فروپاشي مناسبات فئودالی شود و از طرفي ممكن است با انگيزههاي سياسي صورت گيرد و قدرت تدافعي دهقانان را بالا ببرد.
پيشينه اصلاحات ارضي رسمي در ايران به سفر « ويليام داگلاس » قاضي دادگاه عالي آمريكا به ايران در شهريور ماه ۱۳۲۹ باز ميگردد. وي در ملاقات با محمدرضا شاه پهلوي يكي از شرايط كمك كشورش به ايران را اصلاحات ارضي دانست و در سخنراني خود در دانشگاه تهران وضعيت كشاورزي را مهمترين مشكل ايران برشمرد و اجراي اصلاحات ارضي را براي جلوگيري از نفوذ و رشد كمونيسم به مقامات ايران توصيه كرد. همچنين يك گروه از مشاوران آمريكايي با مطالعه امكانات بالقوه ايران براي توسعه و پيشرفت، پيشنهاد كرد كه اين كشور بايد بيشتر فعاليتهاي خود را بر بهبود وضع كشاورزي متمركز كند.
با اجتنابناپذير شدن موضوع اجراي اصلاحات ارضي در ايران، لايحهاي با هدف تقسيم زمينهاي بزرگ كشاورزي آماده شد و در ارديبهشت ماه سال ۱۳۳۹ با تعديلاتي از تصويب دوره نوزدهم مجلس شوراي ملي گذشت. در این زمان اکثر نمایندگان مجلس از مالکان بودند و در نتیجه قانون مزبور بیشتر منافع مالکان را تأمین می کرد و بر طبق آن هر مالک می توانست تا ۴۰۰ هکتار زمین آبی یا ۸۰۰ هکتار زمین دیم را برای خود نگهدارد و برای همین شاه براي انجام اصلاحات ارضي با مشكلاتي مواجه بود. از يك سو فشار آمريكا براي اجراي قانون اصلاحات ارضي و از طرف ديگر مخالفت اهل عمامه برای اجراي صحیح اصلاحات ارضی دولت را با اشکالات فراوان روبرو ساخت از این رو شاه، علی امینی را که از طرف آمریکائی ها حمایت می شد به نخست وزیری منصوب کرد تا مجری اصلاحات ارضی شود.
با نخستوزيري علي اميني در اردیبهشت سال ۱۳۴۰، لايحه اصلاحات ارضي كه در دوران نخستوزيري منوچهر اقبال تهيه شده بود با اصلاحاتي که مورد نظر کندی بود و چند ماه بعد امینی آن را انقلاب سفید نامید در ۱۹ دی ماه ۱۳۴۱ در هيئت دولت اميني به تصويب رسيد این لایحه اگرچه صرفاً اصلاحیه ای بر قانون سال ۱۳۳۹ بود اما عملاً یک قانون جدید از کار در آمد که به موجب آن حدود مالکیت ارضی را به یک ده شش دانگ یا شش دانگ از چند ده محدود کرد و به مالک اجازه داد تا مازاد املاک خود را به قیمت معین به دولت بفروشد. باغات میوه، کشتزارهای چای، مزارع مکانیزه، بیشه زارها و زمین های وقفی از مشمول این قانون مستثنی شدند و شورایی به نام اصلاحات ارضی نیز تشکیل شد. حسن ارسنجاني وزير كشاورزي وقت به عنوان مجري اصلاحات ارضي انتخاب شد و اميني و ارسنجاني قاطعانه اجراي برنامة اصلاحات ارضي را پي گرفتند.
اميني در جريان اصلاحات ارضي از جهت سخنپراكني ركوردار بود و ارسنجاني وزير كشاورزي هيچ فرصتي را براي حمله به مالكان از دست نميداد. ارسنجاني در اين راه چنان سرعت و جسارتي به خرج داد كه نه تنها مالكان بلكه نخستوزير و مخالفان دولت را شگفتزده كرد و شاه را كه ميخواست هرگونه تحولي هر چند سطحي در ايران به نام او تمام شود، نگران ساخت.
دولت اميني با حمايت دولت آمريكا توانست بخشي از برنامة اصلاحات ارضي و اجتماعي را به اجرا درآورد كه مورد مخالفت شديد شاه و مالكان بزرگ قرار داشت. به همين منظور تحريكاتي عليه وي شروع شد و همه نيروهاي چپ و راست انگلیسی به انتقاد از اصلاحات ارضي پرداختند. با اجراي مرحله اول اصلاحات ارضي حدود ۲۰ درصد از خانوارهاي روستايي صاحب زمين شدند، در صورتي كه پيشبيني شده بود با اجراي مرحلة اول اصلاحات ارضي اكثريت خانوارهاي روستايي بدون زمين داراي زمين كشاورزي شوند، ولي به دليل مخالفت مالكان بزرگ با تقسيم زمينهاي كشاورزي و ايجاد شركتهاي زراعي كشت و صنعت، اهداف مرحله اول اصلاحات ارضي محقق نشد.
به دلیل ناهماهنگ بودند اجرای قانون اصلاحات ارضی در تمامی کشور و اختلافات روزافزون مالکین و کشاورزان و درگیری ها در استان های فارس و کردستان طرح اصلاحات ارضی به اجرا در نمی آمد، این امر دستاویزی برای شاه شد که امینی را مجبور به استعفا نماید و در تیر ماه ۱۳۴۱ دولت اسدالله علم روی کار آمد و بعد از چندی نیز ارسنجانی برکنار و سپهبد اسماعیل ریاحی به وزارت کشاورزی منصوب شد. این زمان مقارن با مرحلة دوم اصلاحات ارضی در کشور بود که هدف فرونشاندن نارضایتی های مالکان و کشاورزان بود. قانون مرحلة دوم که به قانون الحاقات اضافی اصلاحات ارضی شهرت یافت پس از تغییراتی در ۱۳ خرداد ماه ۱۳۴۲ از تصویب مجلس گذشت و اجرای عملی آن نیز از تاریخ ۳ اسفندماه ۱۳۴۳ آغاز شد. این مرحله نیز با نارضایتی های مالکان و کشاورزان همراه بود و به همین جهت مرحلة سوم اصلاحات ارضی در مهرماه ۱۳۴۷ با تقدیم لایحة تازه ای به مجلس شورای ملی آغاز شد. عمده ترین دلایلی که باعث اجرای این مرحله شد عبارت بود از: ۱- نارضایتی اجاره داران و وجود تنش های فزاینده بین آنها و مالکان ۲- غیر مؤثر بودن اصلاحات ارضی مرحلة اول و دوم بر سطح تولید کشاورزی.
قانون مرحله سوم پس از جرح و تعدیل هایی از سوی مجلس شورای ملی و مجلس سنا در اسفند ۱۳۴۹ به تصویب رسید. به موجب این قانون مالکانی که زمین خود را به کشاورزان اجاره داده یا همراه با کشاورزان یک واحد زارعی تشکیل داده بودند موظف به فروش زمین ها به اجاره داران شدند یا آنکه آن را بین خود و کشاورزان تقسیم نمایند. آخرین مهلتی که برای اجرای این قانون تعیین شد، روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۰ بود. مالکین موظف شدند که تا این تاریخ با کشاورزان به توافقی دست یابند و در غیر این صورت ادارة اصلاحات ارضی با مداخلة خود وضعیت مالک و کشاورز را معین می کرد. مرحلة سوم اصلاحات ارضی در یکم مهر ۱۳۵۰ به پایان رسید اما این قانون نیز به طور جدی اجرا نشد. در مجموع با اجرای مراحل سه گانه اصلاحات ارضی، اختلافات میان کشاورزان و مالکان به طور کامل رفع نشد و روز به روز از سطح تولید کشاورزی کاسته گردید. در نتیجه طرح اصلاحات ارضی که در راستای منافع آمریکا در ایران اجرا شد نه تنها موجب بهبود مناسبات ارضی در کشور نشد بلکه باعث از بین رفتن کشاورزی بومی و وابستگی هرچه بیشتر ایران به محصولات کشاورزی دول خارجی شد.
مرحلة اول اصلاحات ارضي در دوره صدارت علي اميني و مرحلة دوم آن به عنوان يكي از اصول ششگانه « انقلاب سفيد » مطرح و به اجرا گذارده شد و مرحلة سوم اصلاحات ارضي در سال ۱۳۴۸ توسط دولت هويدا اجرا گرديد.
آثار درازمدت اصلاحات ارضی براي روستائيان مثبت نبود، زيرا نيمي از روستائيان به دليل اينكه با مالكان قرارداد زراعتي و تقسيم محصول نداشتند و به عبارتي خوش نشين بودند از دريافت زمين محروم شدند و به نيروي كارگر روستايي تبديل گرديدند. قريب به نيمي ديگر كه زمين گرفتند، سهمي كمتر از ۱۰ هكتار دريافت كردند كه اغلب در قطعات كوچك پراكنده و نامناسب براي كشت بود. از طرفي بخش عمدة زمينهاي حاصلخيز مشمول تقسيم اراضي نشد و در اختيار مالكين كه مقيم روستا نبودند، باقي ماند و به كشت مكانيزه اختصاص يافت.
اجراي قانون اصلاحات ارضي در دورة زماني فوق برخوردار از منشأ و خاستگاه خارجي و ماهيت سياسي، غيراقتصادي و فني بود و با شرايط سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي حاكم بر ايران انطباق نداشت و بدون ايجاد شرايط لازم و كافي، به طور سريع و ناقص اجرا شد و پيامدهاي ناهمگون و نامتجانسي در كشور داشت و پتانسیل کشاورزی ایران را پایین آورد.
پس از اجرای قانون اصلاحات ارضی، از سال ۱۳۴۲ اختلافات شدیدی میان مالکیت زمین و کشاورزان بوجود آمد. البته باید اشاره شود که اصلاحات ارضی که پس از جنگ دوم توسط آمریکا در بسیاری از کشورهای آمریکای جنوبی و آسیایی مطرح شده بود نیز نتایج رکود محصولات کشاورزی را در این کشورها باعث شد و این کشورها را از لحاظ محصولات و فرآورده های کشاورزی وابسته به ابرقدرت ها کرد. در ایران نیز به سبب ناهماهنگی با ویژگی های کشاورزی ایران و انگیزه های سیاسی و استعماری طرح اصلاحات ارضی نه تنها بهبود اقتصاد کشاورزی را در پی نداشت، بلکه باعث شد ایران که از تولیدکنندگان گندم، برنج و غلات به شمار می رفت پس از مدتی در اثر رکود و ناهماهنگی کشت، یکی از واردکنندگان غلات (گندم، برنج و ...) و محصولات کشاورزی شود، در نتیجه استعمار مضاعف یعنی وابستگی کشاورزی و صنعتی برای محتاج بودن ایران به خارج و ایجاد اقتصاد نفتی و تک محصولی، که اقتصاد ایران را به طور کامل وابسته به جهان غرب می نمود بوجود آمد و تاکنون نیز ادامه دارد.
منوچهر اقبال فرزند حاج مقبلالسلطنه خراساني معروف به اقبال التوليه (که در آذرماه سال ۱۳۰۴ نمایندة مجلس مؤسسان بود و انتقال سلطنت را به رضاخان سردار سپه تعجیل نمود) در ۲۰ مهرماه سال ۱۲۸۸ شمسی در مشهد متولد شد. اقبال تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در مشهد و دارالفنون تهران به پايان برد و براي تكميل تحصيلات به فرانسه رفت و در رشته پزشكي دكترا گرفته و به ايران بازگشت.
دكتر اقبال پس از بازگشت به ايران سالهای ۱۳۱۲ تا ۱۳۲۰ عهدهدار مشاغل پزشكي از جمله رياست ادارة بهداري شهرداري مشهد، رياست بخش بيماريهاي عفوني بيمارستان رازي، دانشياري و استادي دانشكده پزشكي دانشگاه تهران بود. دكتر اقبال كار سياسي خود را با معاونت وزارت بهداري در دولت اول قوام (سال۱۳۲۱) آغاز كرد و سپس در دولتهاي قوام، هژير، ساعد و منصور به وزارت فرهنگ، راه، بهداري و كشور رسيد. با روي كار آمدن سپهبد رزمآرا به استانداري آذربايجان رسيد همچنين رياست دانشگاه تبريز را عهده دار شد.
دكتر اقبال سال ۱۳۳۱ عازم اروپا شد و پس از كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به ايران بازگشت و سناتور انتصابي تهران شد و سپس به وزارت دربار رسيد. دختر بزرگ اقبال مریم اقبال پس از جدائی از محمود رضا پهلوی، همسر شهریار شفیق پسر اشرف شد و در نتیجة حمایت اشرف بود که دکتر اقبال در ۱۵ فروردین ۱۳۳۶ به نخستوزيري منصوب و تا شهريور ۱۳۳۹ اين سمت را عهده دار بود. در دوران نخستوزيري او دو حزب مليّون به رهبري دكتر اقبال و حزب مردم به رهبري اميراسدالله علم تشكيل شد.
همچنين انتخابات دوره بيستم مجلس شوراي ملي در دوران نخست وزیری اقبال انجام گرفت ولي به علت دخالت دولت و تقلب در آراء، حزب مردم و منفردين اعتراض كرده و درگيري ايجاد شد و همگي خواهان ابطال آراء بودند. شاه نيز در يك مصاحبه مطبوعاتي انتخابات را مردود اعلام كرد و دكتر منوچهر اقبال از سمت خود استعفاء داد.
پس از نخستوزيري، دكتر اقبال كه رياست دانشگاه تهران را عهده دار و نمايندة دوره بيستم مجلس شورا از مشهد بود مورد تعرض دانشجويان قرار گرفت و اتومبيلش به آتش كشيده شد. پس از اين ماجرا اقبال از ايران خارج شد و در سال ۱۳۴۲ كه به ايران بازگشت به مديرعاملي شركت نفت ايران منصوب شد و تا پايان حيات خود در اين سمت باقي ماند. او در سال ۱۳۵۶ درگذشت. دكتر منوچهر اقبال در دوران حيات سياسي خود در احزاب گوناگون چون حزب اراده ملي، حزب دموكرات و ... مشاركت داشت و خود نيز حزب مليّون و جمعيتي به نام « جمعيت ياران » را تشكيل داد. او فراماسون و از مؤسسين لژ خورشيد تابان بود.
طبق اسناد ساواک، دکتر منوچهر اقبال در سفر سال ۱۳۳۱ به فرانسه به همراه دکتر عبدالحسین راجی، به عضویت فراماسونری درآمد. در سالهای بعد اقبال به همراه دکتر سعید مالک در رأس لژهای تابع تشکیلات فراماسونری فرانسه قرار داشت. اسناد موجود نام اقبال را در زمرة مؤسسین لژ « خورشید تابان » (تابع گراند ناسیونال دو فرانس که تابعیت از گراند لژ انگلیس می کند) در خراداد ماه ۱۳۴۳ و رئیس هیئت مدیره این لژ نشان می دهد. دیگر اعضاء بنیانگذاران لژ فوق امیر اصلان افشار، ذبیح الله ملک پور (شوهر مادر غلامرضا پهلوی)، مهندس محمدعلی قطبی گیلانی (دائی فرح دیبا)، محمد علی کرباس فروشان، دکتر احمد امامی، هوشنگ کیوان، نصرت الله هنجنی، وحید و ادیب و فرید و جمیل هویدا می باشند. این لژ دارای یک باشگاه بنام « خورشید تابان » بود. اسناد دیگر شرکت اقبال را در جلسات « انجمن رازی » (سال۱۳۴۶) و « لژ آریا » (۱۳۴۸سال) نشان می دهد.
انتشار کتاب رائین سبب ناراحتی شدید اقبال شد و وی به دکتر صدر، نمایندة مجلس و عضو حزب « پان ایرانیست » چنین گفت:
... با اینکه رائین در کتاب خود نامی از من (دکتر اقبال) نبرده ولی من صریحاً می گویم ۱۷ سال است فراماسونم و در زمان نخست وزیری نیز فراماسون بودم و هیچ ابایی ندارم از اینکه صریحاً این مطلب را بیان دارم ... نه تنها من بلکه شریف امامی رئیس مجلس سنا، عبدالله ریاضی رئیس مجلس شورای ملی و بسیاری از مقامات مملکتی عضو سازمان فراماسونری می باشند و عضویت ما در این تشکیلات با اجازه شاهنشاه آریا مهر صورت می گیرد ...
(سند ساواک ۱۳۴۸/۲/۱۴).
با تأسیس « لژ بزرگ ایران » با مسئولیت محمد رضا شاه پهلوی در اسفند ماه ۱۳۴۷، دکتر احمد علی آبادی از شاخة فراماسونری تابع « گراند لژ ملی فرانسه » دبیر این لژ شد و در مراسم تقدیس لژ فوق، امیرعباس هویدا (بهمراه دکتر سعید مالک و محمد ساعد) به عنوان « بزرگ استادان پیشین » انتخاب شدند و این لطمه ای شدید بر حیثیت اقبال بود. اقبال در جلسة وسیع « لژ بزرگ ایران » (اول مهرماه ۱۳۵۰)، که با شرکت ۱۲۰ نفر از بلندپایگان رژیم پهلوی از جمله هویدا، علم، سپهبد مرتضی یزدان پناه، سپهبد جعفر صدری رئیس شهربانی و حسن زاهدی وزیر کشور برگذار شد، شرکت داشت.
درگذشت اقبال را « لژ شیراز » به عنوان « تأثر بسیار بزرگی برای همة مردم کشور مخصوصاً برادران ماسونی » اعلام داشت و « لژ پاسارگاد » چنین از او تجلیل کرد:
روز ۲۵۳۶/۹/۲۲ جلسة لژ پاسارگاد در محل خانة بنیادان آزاد با شرکت امین فرزین استاد لژ، یحیی بهبهانی سرپرست ارجمند اول، حسن حمیدی سرپرست ارجمند دوم، محمد قلی قوامی دبیر، موسی کهنیم، حبیب قوامی رئیس تشریفات، دکتر ازلی خطیب، حسن صادقی راهنمای اول، محمد رضا صادقی راهنمای دوم، واعظ زاده نگهبانی داخلی، شیرازی زاده مهربان نگهبان خارجی، مظفر استاد قبلی، دکتر یزدان پناهی، اردشیر ایدون، مسعود زال پور، جلال ظهر امامی، دکتر زرنگار تشکیل گردید. در این جلسه استاد لژ اظهار داشت: به واسطه درگذشت دکتر منوچهر اقبال که سال ها خدمات با ارزشی به طریقت ماسونی نموده اند تقاضای یک دقیقه سکوت می نماییم ... در خاتمة صرف شام کلیة حاضرین جام خود را به سلامتی کلیه پادشاهان و رؤسای جمهوری هایی که از طریقت ماسونی حمایت می نمایند نوشیدند و جلسه خاتمه یافت.
(سند ساواک ۱۳۵۶/۹/۲۶)
اميراسدالله علم فرزند محمدابراهيم خان علم (شوكتالملك) امير قائنات در سال ۱۲۹۸ خورشیدی در بيرجند متولد شد. تحصيلات خود را در بيرجند و تهران انجام داد و از دانشكدة كشاورزي كرج فارغالتحصيل شد. علم پس از فوت پدر حكمران سيستان و بلوچستان شد. او در دولت محمد ساعد به وزارت كشور رسيد و در ترميم همين كابينه به وزارت كشاورزي منصوب شد. علم در دولت رجبعلي منصور نيز همان سمت را داشت و در دولت رزمآرا به وزارت كار منصوب شد.
در جريان كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ علم نقش فعالي ايفا كرد و پس از كودتا نيز « سهم اساسي در بركناري سپهبد زاهدي از مسند نخستوزيري داشت». او با روي كار آمدن حسين علاء به وزارت كشور رسيد و در ۱۳۳۶ به عنوان دبيركل حزب مردم انتخاب شد و تا مهر ۱۳۳۹ در اين حزب بود و يك سال بعد به مديرعاملي بنياد پهلوي منصوب شد. او از ۲۸ تير ۱۳۴۱ تا ۱۷ اسفند ۱۳۴۲ نخستوزير بود.
مهمترين وقايع دوران نخستوزيري او تصويب طرح لايحه انجمن ايالتي و ولايتي و بوجود آوردن اعتراضات اهل عمامه و لغو اين لايحه، رفراندوم ششم بهمن برای لایحة اصلاحات ارضی و همچنين ایجاد بلوای پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ و تبعيد خميني بود و بوجود آوردن آتش زیر خاکستر از تعداد مأموریت هایی بود که به نفع انگلیس انجام داد. علاوه بر وقايع فوق انتخابات دوره بيست و يكم مجلس شوراي ملي و دوره چهارم مجلس سنا را پس از دو سال فترت انجام داد. اسدالله علم پس از استعفا از نخستوزيري، رياست دانشگاه پهلوي شيراز را برعهده گرفت و در آبان ۱۳۴۵ به وزارت دربار منصوب شد. تاجگذاري محمدرضا پهلوي و جشنهاي ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهي در دوران وزارت دربار او انجام شد. علم به علت بيماري سرطان خون و ترك كشور جهت معالجه از سوي شاه كنار گذاشته شد و به جاي او اميرعباس هويدا به وزارت دربار منصوب شد. علم در ۲۵ فروردين ۱۳۵۷ درگذشت. او از دوستان بسيار نزديك و محرم اسرار محمدرضا پهلوي بود كه از خود يادداشتهاي محرمانهاي به جا گذاشته است. اين يادداشتها به عنوان گزارشي دقيق از وضعيت دربار پهلوي و شخص شاه اعتبار زيادي دارد.
اسدالله علم در صحنة سیاست
با مرگ ابراهیم علم، وارث خان نشین قاین تنها پسر او، امیراسدالله بود که آخرین فصل تاریخ پیوندهای شوم این دودمان را با استعمار بیگانه ورق زد و جایگاهی برتر از پیشینیان خود کسب کرد.
سال های ۱۳۲۰-۱۳۲۳ در تعیین سرنوشت پسین علم جوان نقش قطعی داشت و در همین دوران بود که او در مکتب جاسوسی و توطئه گری آزمون خود را با موفقیت طی کرد و تجربه ها اندوخت. در این سال ها اسدالله علم در ارتباط فعال با سرویس اطلاعاتی انگلیس نقش حساسی در عملیات جاسوسی، بویژه در تهران و شرق و جنوب ایران، ایفاء نمود و در رأس شبکه ای از عوامل اینتلیجنس سرویس قرار گرفت، که بخشی از آن وظیفة هدایت حزب توده را به عهده داشتند. شبکة گسترده ای که زیر رهبری علم ایفای نقش نمود عده ای از روزنامه نگاران و دانشجویان و فعالین سیاسی جوان را در بر می گرفت، که بعدها در سناریوی کودتای ۲۵-۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقش جدی ایفا کردند و پس از آن با دریافت مشاغل حساس پاداش درخور گرفتند.
با مرگ پدر حضور علم جوان در شرق کشور ضرور احساس شد، بویژه آنکه این دوران با حضور فعال عوامل شوروی در آذربایجان و کردستان همراه بود و اقدامات متقابل و چه بسا شورش های مسلحانة محلی ضرورت می یافت. در نتیجه، علم ۲۶ ساله در سال ۱۳۲۴ به فرمانداری کل بلوچستان منصوب شد.
اسدالله علم بسیار زود به وزارت رسید و نخستین بار در سن ۲۹ سالگی در کابینة دوم ساعد (آبان ۱۳۲۷- فروردین ۱۳۲۹) وزیر کشاورزی شد. او در کابینة علی منصور (فروردین – تیر ۱۳۲۹) نیز این سمت را حفظ کرد و پس از آن در دولت رزم آرا (تیر- اسفند ۱۳۲۹) وزیر کار شد. در همین زمان بود که هنگامی که به اتفاق رزم آرا وارد مسجد شاه می شد با هماهنگی او و شاه (انگلیس) نخست وزیر مقتدر و چهرة آینده دار، مورد اصابت گلوله استاد خلیل طهماسبی قرار گرفت و معدوم شد. در سال های ۱۳۲۹-۱۳۳۲، علم از نزدیک ترین یاران محمدرضا پهلوی بود و در ماجرای ۲۵-۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقش فعالی ایفاء نمود. داستان عملیات مشترک شاپور ریپورتر و علم در آینده شرح داده خواهد شد.
حکمران دربار پهلوی
پس از سناریوی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اسدالله علم به عنوان رابط شاه با مقامات عالیرتبة انگلیسی و آمریکائی سهم اساسی در برکناری سپهبد زاهدی از مسند نخست وزیری داشت و این علم بود که به همراه « دوستان » انگلیسی خود، مقامات آمریکائی را از نقش دیکتاتوری نظامی زاهدی نومید ساخت و توجه آنان را به سرمایه گذاری بیشتر بر جایگاه و نقش شاه معطوف کرد؛ هرچند سال ها طول کشید تا آمریکا به طور کامل به محمدرضا پهلوی اعتماد کند و این اعتماد کامل و سه سویه تنها در دهة ۱۳۴۰ و در پی هم پیوندی و هم پشتی لندن- واشنگتن در سیاست خاورمیانه ای شان رخ نمود.
نقش علم که از رایزنی و هدایت هوشیارانه شاپور بختیار برخوردار بود، به عنوان رابط شاه با عالی ترین مقامات سیاست ساز آمریکا و انگلیس و عامل وحدت بخش این مثلث سلطه بر ایران، تا دم مرگ او دوام داشت. پیوند خاندان علم با امپریالیسم جوان آمریکا به قدمت تاریخ رسوخ این قدرت بیگانه به شئون سیاسی ایران است؛ یعنی زمانی که میسیون آرتور میلسپو به سال ۱۹۲۲ میلادی وارد تهران شد و شوکت الملک علم زیرکانه سرگرد ملوین هال، افسر اطلاعاتی ارتش آمریکا را برای خاموش ساختن شورش بلوچ ها به منطقه برد. در این ماجرا « امیر قائن » و سرگرد هال آمریکائی در نقش « ریش سفید » ظاهر شدند و میانة سران ناراضی بلوچ را با مقاکات انگلیسی التیام بخشیدند.
اسدالله به عنوان وارث خلف پدر، این نقش « کدخدامنشی » را همواره در طول حیات خود ایفاء کرد و راز قدرت و نفوذ او در این بود. انگلیسی خواندن علم هرچند از یک زاویه صحیح است ولی اگر بدان معنا تلقی شود که او مهرة بی ارادة وزارت خارجه یا اینتلیجنس سرویس انگلیس بوده، به معنای آن است که گویا در سال های ۱۳۴۰-۱۳۵۶ امپریالیسم جوان آمریکا هیچ پایگاهی در دربار و سیاست ایران، به جز تعدادی نظامی و سیاست پیشه و « روشنفکر » بی تجربه و جوان و تهی مغز در اختیار نداشته است؛ زیرا در همین سال هاست که علم در نقش « فرمانروای ایران » ظاهر شد. این ارزیابی همچنین به دلیل نشناختن ساز و کار پیوندهای محافل و باندهای سیاسی و مجامع اقتصادی- مالی دو امپریالیسم آمریکا و انگلیس است. در واقع، از دهة ۱۹۶۰ میلادی به بعد، چنان هم پیوندی و درآمیزی در محافل حاکمه دو قدرت فوق رخ داد و چنان ادغام و اشتراک منافع میان سرمایه های دو کشور پدید شد، که دیگر سخن راندن از تنازع دیپلماسی « ملی » آمریکا و انگلیس اشتباه است. اگر از این پس تنازع و رقابت دیده می شود، که به کرات چنین است، یا در میان جناح های سیاسی دو قدرت است و یا در تضاد منافع و تعارض کمپانی ها و مجتمع های جهان وطنی دو کشور (کارتل و تراست بین المللی).
او همانگونه که طی دوران صدارت خود (۱۳۴۱-۱۳۴۲) در نقش طراح و مجری طرح آمریکائی « انقلاب سفید » کندی و « دمکرات » های آمریکائی ظاهر شد، مدتی بعد دلارهای نفتی دربار پهلوی را به پای چهرة آینده دار « حزب جمهوری خواه » آمریکا ریخت و در انتخاب ریچارد نیکسون، دوست خود، به ریاست جمهوی ایفای نقش نمود. علم در دوران طولانی ریاست جمهوری نیکسون عالی ترین پیوندهای شاه را با هیئت حاکمة آمریکا برقرار ساخت و این پیوندها در حدی است که نه پیش و نه پس از آن هرگز دیده نشد. علم همانگونه که با ادوارد هیث و « حزب محافظه کار » او در انگلیس در او&